
دیگر دایی احمد را فقط در خاطرات می توانم جستجو کنم...خاطراتی که انقدر تند از جلوی چشمانم می گذرد که مجال ثبتشان نیست. فصل مشترک تمام این خاطرات آه و افسوس ابدی است که تا گور همراه خود خواهم بردروزها و شبها بدون دایی سپری خواهد شد، و دیگر هیچ کوچه و خیابانی چهره دایی احمد را به خود نخواهید دید. صدایش هیچ جا جز در خاطرات طنین نخواهد انداخت. چقدر خوشبخت بودم که کسی را داشتم که با شنیدن غم و غصه هایم به لرزه می افتاد و از شادیهایم با تمام وجود شاد می شد. چه عمر کوتاهی داشت این خوشبختی...حال...
ادامه مطلب